خرید بک لینک

شوهرم دیشب می گفت که وقتی بچه بود نزدیک خونشون ی امامزاده کوچیک بوده که بزرگتر ها بهش گفته بودن که هر آرزویی داشته باشی اینجا بری نذر کنی بر آورده میشه .میگفت هر وقت تو عالم بچگی چیزی می خاستم یواشکی می رفتم اونجا و با خودم خلوت میکردم .تا کم کم بزرگ شدم و ره آورد هر بزرگی شدنی کلی چراییه ؟؟ادم که بزرگ می شه دیگه خودش بزرگه پس حرفه بی منطقه هیچی بزرگتری رو همینجوری و رو هوا قبول نمی کنه

شوهرم دیگه خیلی نیازی نمی دید توضیح بده چون می دونست که می دونم که شخصیت مذهبی نداره و اگه خیلی خودشو کنترل کنه می تونه ضد مذهب نباشه .میگه اخرین باری که دیگه اونجا رفتم برای کنکورم بود.دیگه هیچ وقت نرفتم .تا وقتی که تورو دیدم .وقتی گره افتاد برای ازدواجمون یهو یاده اونجا افتادم احساس کردم که دیگه اونجا تنها مامن و پناهه .رفتم اونجا و نذر کردم .

وقتی اینا رو می گفت ی برقی تو چشاش بود که نفهمید از سره شوقه یا بخاطر مرواریده اشکاشه .

برچسب: نویسنده: روژان جلالی تاريخ: سه شنبه 23 مهر 1398 ساعت: 2:01

صفحه بندی