صبح که از خاب بلند شدم فک کردم که پرسشنامه ها رو بیارم سرکار و میانگین بگیرم به مامان گفتم که برگه هامو کجا گذاشته .ی عالمه برگه اورد بهش گفتم که اینا نیست و اونایی که اخرین بار گذاشتم پشت لب تاب میخام هی اصرار که همیناست هر چی گشتم پیدا نکردم مطمعنم اونا نبود اعصابم بهم ریخته بود .دیر شده بود و مطمعن بودم که سرکار هم دیر می رسم .بیخیال شدم اومدم بیام بیرون غذامو برداشتم و دیدم که مامان برام سیب گذاشته .ی لحظه یاده بچگی افتادم که هر وقت می رفتم مهد کودک مامانم به زور برام سیب می زاشت هر وقت می خوردمش اوق می زدم اما مامان اصرار داشت که سیب با عث می شه دهنت بو نگیره .بخاطر همین میزاشت و هر رزو مجبورم می کردن تو مهد بخورمانگار با این کاره دوبارش نمیخاد بپذیره من وقتی از چیزی متنفرم هرگز نمی شه بهش علاقه مند شم .مشما غذا رو پاره کردم و سیبو پرت کردم زیر جا کفشی و گفتم من از سیب متنفرم .
امدم بیام سرکار سوار مترو شدم .همون گرمای همیشگی که جنس جهنم میده .همون فشارقبر.همون بوی گند ادم ایزاد .در دنیای قبلی چه گناهی کیفرش شده این متروهای کلان شهره تهران؟
برچسب:
نویسنده: روژان جلالی