بغض گلومو می گیره تو دلم می گه هی فلانی این سرنوشت توعه اگه شانس بیاری و داداشت خونه بهت بده اگه نگه اوف تورو چه به 50متر خونه برای تو ی قبر 5 متری ام بسه ..میام تواتاقم هوا سرده بخاریو روشن می کنم .پنجره رو می بندمم باد می کوبه به پنجره الانه که بارون بیاد هوا سرد بشه سرما بره تا مغز استخون ی هو ترس می ریزه رو دلم اگه ی روز اتاقمو ازم بگیرن اگه ی روز بگن برو بیرون .اگه زمستون باشه وای اگه آذر باشه .انگار هیچ کس به مغزم نمی رسه الا تو.بهت زنگ می زنم ..تعجب می کنی و میپرسی خودتی ؟؟؟چی شده یاد من افتادی.. چی شدی داره گریه می کنی ؟ بهت می گم که چه قدر از آینده ترسیدم بهت می گم که نم یخام یخ بز نم ..می گم که هنوز از زمستونا می ترسم ...می گی بچه شدی ؟؟گریه نکن اگه ی روز اتاقتو ازت گرفتن .اگه ی روز زمستون بود اصلا آذر بود خودم می شم همه کست خوبه ؟؟می گم اگه زن داشتی اگه بچه داشتی اگه نبودی اگه نبودی ؟؟ می گی اگه نبودم ، اصلا اگه مرده بودم خداکه هست ..خدا می شه همه کست
گریه ام بیشتر می شه انگار اشکام بند نمیاد داد می زنم :
چرا نمی فهمی خدا خیلی وقته اینجا رو ترک کرده ..خیلی وقته اینجا رو ترک کرده
برچسب: من می ترسم,من میترسم پس هستم,من مي ترسم پس هستم,
نویسنده: روژان جلالی