خرید بک لینک

چند وقت پیش تو اینستا بهم پیغام داد .اولش مثل همه پیام ها سلام خوبی جواب ندادم .اصلا دلیلی برای جواب دادن وجود نداشت .بهم گفت عکسای پروفایلتو می بینم بیوتو میخونم و احساس میکنم خوشحال و خوشبختی .باز جوابی ندادم یعنی این حرفها هم نمی توست دلیلی باشه برای جواب دادن

گفت هر شب بهت فکر میکنم .اینو که گفت ترسیدم .ی حس عذاب وجدانی هجوم اورد به دلم تو دلم گفتم نه هیچ مردی نباید بمن فکر کنه الا اون مردی که مرده زندگی منه .گفت شاید اگه بدونم که خوشحال و خوشبختی بتونم منم برم سراغ زندگیم .نمیدونم کار درستی بود یا نه اما به حرفش اعتماد کردم .اخرین باری که باهاش حرف زده بودم ازم خاسته بود که عکس دوست پسرمو که قراره باهم ازدواج کنیم برارش بفرستم میگفت بزار عکسا رو ببینم و باهاش کنار بیام .انگار باور نمی کرد حتا عکسا رو که دیده بود باور نمی کرد .

اینبار به حرفش اعتماد کردم و خواستم خیالشو راحت کنم .گفتم درسم تموم شده (زر زدم هنوز درگیرم ) گفتم که کارمو عوض کردم رفتم تو ی کارگزاری و خدا روشکر امسال بورس ترکوند و راضیم .گفتم با مردی ازدواج کردم که برام جنگیده و مطمعنم نه قبلش و نه بعدش هیچ کس نمی تونسته و نمی تونه این قدر دوست داشته باشه.

گفت برام دعا کن که منم سر و سامون بگیرم .گفتم امیدوارم یکی مثل خودت نصیبت شه .اصلا به این فکر نکردم که ادم خوبی بوده یا بد هرچند که نیاز به فکر کردن نداشت که در حق من خیلی خوبی نکرد .و جایی که باید کنارم می موند پشت خانواده اش در اومد .اما فکر کردم هرجور که هست عین خودش نصبش شه چون قطعا مثل من نبوده .یادمه وقتی داشتیم جدا میشدیم بهش گفتم کاش من زودتر از تو ازدواج کنم .اون موقع بچه بودم و فکر می کردم اولین مردی که تو زندگیم ادعای عاشقی کرده تنها مردیه که میتونه عاشقم بشه .اون موقع این آرزو رو کردم هر چند که گذر زمان این قدر برام بی اهمیتش کرد که دیگه ارزوم مهم نبود اما زمانه اجابتم کرد .

نه ماه از عقدم میگذره .سه هفته از چتمون می گذره و امروز عکس دو نفرشو رو پروفایلش اتفاقی دیدم .در بی احساس ترین حالت عمرم قرار داشتم .ته دلم خداروشکر کردم .به خاطر تمام تحقیرهایی که توسط خانواده اش شدم .به خاطر تمام پشت خالی کردن هاش .به خاطر تمام افسردگی هایی که تو سن کم کشیدم .خداروشکر کردم که تاوان دادم که ازدواج غلط نکنم .

خوشحالم که به خدا اعتماد کردم .خوشحالم که با مردی ازدواج کردم که تو موقعیت مشابه جلوی خانواده اش وایساد و گفت منو تو انتخاب نزارین چون قطعا انتخاب من این دختره .

برچسب: نویسنده: روژان جلالی تاريخ: سه شنبه 23 مهر 1398 ساعت: 2:01

صفحه بندی