خرید بک لینک
شاید ی روز دستای کوچولوتو بگیرم و با هم بریم پیش مریم .فنجونو بده دستت بگه خاله ی قلوپ بخور. بخوری و بگی تلخه .می گم مامان بخوری. بخوری و انگشت کوچیکتو بزنی ته فنجون .مریم بگه اسمت : بگم باران

بگه باران ببین یک ماهی برات افتاده این یعنی پاکی ..دارم ی چهار ستاره می بینم چه آینده درخشانی ..اینا رو بگه دلم قرص شه که دخترم خوشبخته ..که عاقبت بخیره

همیشه فکر می کردم سرنوشت یک کلمه من در آوردی کشورهای جهان سومه که برای فرار از واقعیت ها و مسئولیت ها تو ذهن آدمها نقش بسته اما به جایی رسیدم که دیدم هر دری نزدم نشد اون جوری که باید می شد با خودم فکر کردم شاید جدی سرنوشت وجود داره شاید اول به دید تفریح بعد تبدیل شد به باور که مریم می تونه از یک فنجون قهوه کل سرنوشتمو بخونه .باور کردم وقتی که گفت دو سال و نیم دیگه یک مهاجرت دور داری..و تمام زندگیت از بعد از اون شروع می شه ..از اون روز یکسال مونده حالا من وصله به سرنوشتی ام که اون پیش بینی کرده اگر تا یک سال دیگه کارم اوکی نشه دیگه قول می دم فکر رفتن از کشور رو برای همیشه و تا اخر عمر از کله ام بیرون کنم و به فکر ساختن و زندگی کردن و رقم زدن رویاها تو همین آسمون سیاه و پر دود تهران باشم ...

برچسب: از سر نوشت, نویسنده: روژان جلالی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 7:58

صفحه بندی